|
ایمان:
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود،به خدا اعتقادی نداشت.او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب می شنیدمسخره می کرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده اموزشگاهش رفت.چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت.از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
پنجره: 
در بیمارستانی،دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود،بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.انها ساعتها با هم صحبت می کردند؛از همسر،خانواده،خانه،سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر،بیماری که تختش کنار پنجره بود،می نشست وتمام چیزهایی که بیرون ازپنجره می دید،برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره،رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در اب سرگرم بودند.درختان کهنه،به منظره بیرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزِِِئیات را توصیف می کرد،هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت.روزها و هفته ها سپری شد.تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسداو را از اتاق بیرون بردند.مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را با رضایت انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار،خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب،با یک دیوار بلند مواجه شد!مرد،متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملاُ نابینا بود!
دیوار: 
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دوید و گفت:مامان،مامان!وقتی من در حیاط بازی می کردم وبابا داشت با تلفن صحبت می کرد،سامی کوچولو با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگ کرده اید،نقاشی کرد!
مادر عصبانی به اتاق سامی کوچولو رفت.سامی از ترس زیر تخت قایم شده بود،مادر فریاد زد:تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت.سامی از غصه گریه کرد.ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد،قلبش گرفت.سامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود،مامان دوستت دارم!مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است.
جعبه خالی: 
در شهری دور افتاده،خانواده فقیری زندگی می کردند.پدر خانواده از اینکه دختر 5ساله اشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود،ناراحت بود چون همانقدر پول هم به سختی به دست می آمد.دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.صبح روز بعد،دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت:بابا،این هدیه من است.
پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد.داخل جعبه خالی بود!
پدر با عصبانیت فریاد زد:مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟
اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت:بابا جان،من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.چهره پدر از شرمندگی سرخ شد،دختر خردسالش رابغل کرد و او را غرق بوسه کرد.
|